top of page

انسان و مسله‌ی معنا به‌زندگی: وجود یا گفتمان؟نویسنده: فهیمه احمدی 

  • Feb 28
  • 5 min read

تصور کنید تازه از روزمر‌گی‌های‌تان فارغ شده‌اید و برای استراحت روی کوچ دراز کشیده‌اید، به تیک‌تاک ساعت خیره شده‌اید که ناگهان این پرسش در ذهن‌تان جرقه می‌زند: این همه تکرار نهایتاً به‌کجا ختم خواهد شد؟

 همان پرسشی که انسان‌ها دست‌ کم یک ‌بار در حیات خویش به آن تأمل کرده‌اند. کسانی نیز بوده‌اند که به چنین پرسش‌هایی عمیق‌تر پرداخته و پاسخ‌هایی نه‌چندان یک‌دست ارائه کرده‌اند. اما در این میان، سلسله‌ای از اندیش‌مندانی که بنیاد هستی‌گرایی یا اگزیستانسیالیسم را گذاشتند، بیش‌تر مورد استقبال قرار گرفتند.

      این استقبال بی‌جهت نبود، به‌ویژه زمانی که ساختارهای ایدئولوژیک فروپاشیده بود، بحران هویت به مساله‌ای جدی تبدیل شده بود و نظام‌های سیاسی و اقتصادی دیگر نمی‌توانستند انسان را قانع سازند. باور به‌ذات‌گرایی، یا اعتقاد به این‌که سرنوشت انسان از پیش تعیین شده و ماهیت او مسیر زندگی‌اش را مشخص می‌کند، رنگ باخته بود.

      از این‌رو، یکی از فیلسوفان مهم پس از جنگ جهانی دوم، ژان پل سارتر، توضیح داد که وجود انسان بر ماهیت تقدم دارد. بنابراین، مایل‌ هستم اندیشه‌ی سارتر را مورد واکاوی قرار داده و میزان جذابیت نظریات وی را برجسته سازم.


      ژان پل سارتر (۱۹۰۵–۱۹۸۰) بر تقدم وجود بر ماهیت تأکید داشت. او وجود انسان را اولویت داد و افزود انسان یک شی نیست؛ بل‌که سوژه‌ای آگاه و انتخاب‌گر است. انسان فاعل است، می‌اندیشد و حیات ذهنی دارد؛ از این جهت می‌تواند برای خود معنا بیافریند و راه خویش را برگزیند. انتخاب، انسان را می‌سازد، اما این انتخاب هم‌واره در نسبت با دیگری نیز قرار دارد. «دیگران جهنم‌اند» مفهومی است که نشان می‌دهد «من» نمی‌تواند بدون در نظر داشتن دیگری انتخاب کند. از این‌رو، انسان مسوول نیز هست. پذیرش مسوولیت از مولفه‌های دیگر هستی‌گرایی است و همین امر انتخاب کردن را دش‌وار می‌سازد. شاید گریز از انتخاب، شانه خالی کردن از مسوولیت باشد. انسان‌ها اغلب آسان‌تر خود را در پناه یک ایدئولوژی یا معنایی بزرگ‌تر قرار می‌دهند تا آنکه مستقلانه انتخاب کنند و با خویشتن خویش روبه‌رو شوند؛ زیرا نبردی دشوار در درون آنان برپا می‌شود که گویی قربانی بی‌پناهی بر جای می‌گذارد.

     سارتر در ادامه می‌افزاید که آزادی و مسوولیت دل‌هره و اضطرابی به هم‌راه می‌آورد که ناشی از آگاهی است. سرانجام انسان به وضعیتی می‌رسد که خود را بی‌پناه می‌یابد. این بی‌پناهی به نوعی تکیه‌گاه تبدیل می‌شود و انسان در همین وضعیت برمی‌گزیند تا سرنوشت خویش را تعیین کند. این ایده برای سارتر در بستری آرام شکل نگرفته بود. هنگامی که جنگ جهانی دوم آغاز شد، سارتر در سال ۱۹۳۹ به ارتش فرانسه فراخوانده شد. او سرباز رزمی نبود و در یک واحد هواشناسی فعالیت می‌کرد، اما بمباران و فروپاشی فرانسه را تجربه کرد و به اسارت نیروهای آلمانی درآمد. ماه‌ها در اردوگاه اسرا زندگی کرد و همان‌جا نوشت که حتا وقتی انسان مجبور شده باشد و در اسارت قرار گیرد، نحوه واکنش او هم‌چنان انتخاب خودش است؛ یعنی انسان ناگزیر است نویسنده‌ی سرنوشت خویش باشد. تنها مرگ است که به امکان انتخاب پایان می‌بخشد. سارتر نسبت به سایر نویسندگان پوچ‌گرا نبود، اما به بی‌معنایی زندگی می‌نگریست و می‌کوشید از دل آن معنایی استخراج کند.

     قبل از او، فریدریش نیچه (۱۸۴۴–۱۹۰۰) نیز به‌گونه‌ای غیرمستقیم با هستی‌گرایی پیوند دارد. او می‌نویسد انسان فی‌نفسه دارای معنایی ثابت نیست؛ بل‌که ما به امور ارزش می‌دهیم و آن‌ها را به خیر و شر تقسیم می‌کنیم. انسان‌ها به‌گونه‌ای زیست‌شناختی آن‌چه را می‌پسندند که امنیت روانی و بقا را تضمین کند. حقیقت ساخته‌ی انسان است. با این حال، برخی آگاه‌اند که جهان تفسیر است و انسان در میان تفسیرهای خویش زندگی می‌کند. در این چارچوب، مفهوم ابرانسان شکل می‌گیرد؛ انسانی که در حال شدن است و اندیشه‌ی شخصی خود را می‌آفریند. کسی که اندیشه‌ی شخصی می‌آفریند، در برابر انتخاب‌های خویش نیز مسوول است.


با این حال، هانا آرنت با نحوه‌ی مواجهه با این نظریه موافق نیست:

«انسان به مثابه «سرور افکار خود» نه تنها چیزی بیش‌تر از همه آن چیزی است که خود می‌اندیشد و احتمالاً این شرط اساسی برای تعریف حق و حرمت انسانی است ــ بل‌که از سرآغاز به‌مثابه‌ی ذاتی تعیین شده، هم بیش از آن‌چه خود هست، می‌باشد و هم خود، چیزی بیش‌تر می‌طلبد. بدین ترتیب فلسفه اگزیستانسیالیسم از مرحله‌ای خود خودجویی فرامی‌رود.»¹(

(Arendt,n.d)

     آرنت اگزیستانسیالیسم را از منظر گرایش به نخبه‌گرایی فکری، تمرکز بر تجربه‌ی فردی و فاصله گرفتن از جامعه و سیاست به چالش می‌کشد.


     با آنکه هستی‌گرایی توانسته است افق‌های امید را برای انسان بگشاید و امکان معناجویی در مواجهه با پوچی را فراهم سازد، تمرکز مفرط این فلسفه بر مرگ گاه پیامدهایی منفی نیز دارد. تامل بیش از حد بر مرگ، انسان را هم‌چون عروسکی می‌سازد که با آگاهی از پایان خویش، ناگزیر و پیوسته در حال رقصیدن است؛ رقصی که نه از سر لذت، بل‌که اضطراب و دلهره‌ای وجودی را بر او تحمیل می‌کند. اگر مرگ به‌عنوان واقعیتی پذیرفته شود و تمرکز فلسفی بیش‌تر بر تجربه‌ی واقعی زندگی قرار گیرد، فرد می‌تواند با آرامش و تعادل بیش‌تری به زندگی ادامه دهد.


      با این همه، نقد دیگری نیز از سوی میشل فوکو بر ساختار بیرونی هستی‌گرایی وارد است که عاری از فایده نخواهد بود. او توضیح می‌دهد: «همیشه این امکان هست که آدمی در جایی هیچ قاعده یا نظمی بر فضای بیرونی‌اش حاکم نیست، نظری ارائه دهد در راستای حقیقت باشد، ولی در راستای حقیقت بودن فقط موکول است بر پیروزی از قواعد نوعی «انتظام» گفتاری که می‌بایست در هر یک از گفتارهای ما به کار برده شود. پیش از آغاز تشکیل شدن هر گونه تجربه، پیش از آنکه حتی تجربه‌ی بشری توانسته باشد در قالب منِ می‌اندیشم ساده شکل بگیرد، معناهایی از پیش موجود تا آن دم به اصطلاح گفته شده در جهان رواج داشته‌اند که بر جهان پیرامون ما نظم بخشیده‌اند. بدین‌سان میان ما و جهان گویا نوعی همدستی آغازین در کار است که امکان سخن گفتن از جهان در جهان را برای ما فراهم می‌کند و کاری می‌کند که ما بتوانیم به جهان اشاره کنیم، از او نام ببریم، درباره‌اش قضاوت کنیم و سرانجام در قالب حقیقت جهان را بشناسیم. پس اگر گفتاری در کار باشد، این گفتار به صورت مشروع خود چه چیزی جز یک قرائت نهانی می‌تواند بود؟ در زمزمهٔ خود اشیا معنایی در کار است که زبان ما کاری جز آنکه معنا را دربرگیرد ندارد؛ و همین زبان است که از همان ابتدایی‌ترین طرح خویش با ما از بودنی که خود حکم شیرازه‌اش را داشته سخن گفته است»2 ).²Foucault,1378)


       به گفتهٔ فوکو، آن‌چه ما «فکر»، «حقیقت» یا حتا «خود» می‌نامیم، درون نظام‌های گفتاری و ساختارهای قدرت شکل می‌گیرد. ما پیش از آنکه آزادانه معنا بسازیم، در گره‌ای از زبان، دانش و قدرت قرار گرفته‌ایم؛ یعنی ساختارها پیش از آزادی وجود دارند. هرچند تجربه‌ی درونی مهم است، شرایط تاریخی گفتار نیز تعیین‌کننده است و مفهوم آزادی در درون گفتمان‌ها شکل می‌گیرد. به همان اندازه که ما بر گفتار اثر می‌گذاریم، گفتار نیز بر ما تأثیر می‌نهد. بنابراین، هستی‌گرایی نیاز دارد از حیطه‌ی محدود خود فراتر رود و با افزودن ایده‌هایی که از دل نظام‌های گفتاری و ساختارهای قدرت برمی‌خیزند، دامنهٔ فهم خود از انسان و معنا را گسترش دهد. خوشبختانه هستی‌گرایی با پایان باز همراه است بنابراین می‌شود در کنار تاکید بر تجارب فردی، مفاهیم را فراتر از ساختار نظم و قدرت دچار تحول کرد.


منابع:


کتاب‌ها

1-    Wicks, R. L. (2020). Introduction to Existentialism. London & New York: Bloomsbury Academic.

2-    Foucault, M. (1378). Nazm-e Goftar (The Order of Discourse). Translated by Baqer Parham. Tehran: Agah Publishing House.

3-    Arendt, H. (n.d.). Falsafe-ye Existans [Philosophy of Existence]. Translator not specified.

4-Camus, A. (n.d.). The Stranger (L’Étranger). Audio podcast version. Narrator/producer not specified.

5-Camus, A. (n.d.). The Fall (La Chute). Audio podcast version. Narrator/producer not specified.

منابع آنلاین و دانشنامه‌ای


6-Stanford Encyclopaedia of Philosophy. (n.d.). Existentialism. Retrieved from:

ویدئوها و رسانه‌های دیجیتال

7-Haghparast, M. (n.d.). Existentialism lectures. Mahdi Haghparast – Philosophy, Art, Literature (YouTube channel).

8-Agora Philosophical Forum. (n.d.). Philosophical discussions on existentialism. YouTube channel.

9-Existentialism (1961). Television theatre production.


 
 
 

Comments

Rated 0 out of 5 stars.
No ratings yet

Add a rating
bottom of page