top of page

داستان سقوط ایکاروس

  • Writer: Baset Orfani
    Baset Orfani
  • Mar 26, 2025
  • 3 min read

ایکاروس پسر دایدالوس بود، مردی که یکی از باهوش‌ترین و ماهرترین صنعتگران یونان باستان به شمار می‌رفت. دایدالوس در خدمت شاه مینوس، فرمانروای کرت، بود و بسیاری از اختراعات شگفت‌انگیز را برای او ساخت. یکی از مهم‌ترین ساخته‌های او هزارتوی پرپیچ‌وخم و عظیمی بود که شاه مینوس برای نگه داشتن مینوتائوروس، موجودی نیمه‌انسان و نیمه‌گاو، دستور ساخت آن را داده بود. این هزارتو چنان پیچیده و بی‌پایان بود که هر کس وارد آن می‌شد، راه خروج را نمی‌یافت.

اما دایدالوس پس از مدتی به دلایلی مورد خشم شاه مینوس قرار گرفت. برخی می‌گویند که او به شاهزاده آتنی، تسئوس، کمک کرد تا مینوتائوروس را بکشد و از هزارتو فرار کند. در هر صورت، مینوس که به دایدالوس دیگر اعتمادی نداشت، او و پسرش، ایکاروس، را در همان هزارتویی که خود دایدالوس ساخته بود، زندانی کرد تا هرگز نتوانند فرار کنند.

دایدالوس، که خود استاد اختراعات بود، به‌سادگی تسلیم نشد. او دریافت که راهی برای فرار از دریا یا خشکی وجود ندارد، زیرا کشتی‌ها و سربازان شاه مینوس همه مسیرها را تحت نظر داشتند. بنابراین، تصمیم گرفت که با الهام از طبیعت، راهی برای پرواز بیابد. او پرهای پرندگان را جمع‌آوری کرد و با موم زنبور عسل آن‌ها را به هم متصل کرد و دو جفت بال بزرگ ساخت؛ یکی برای خود و دیگری برای پسرش، ایکاروس.

پیش از پرواز، دایدالوس پسرش را به‌شدت نصیحت کرد. او به ایکاروس گفت که هنگام پرواز نباید خیلی بالا برود، زیرا گرمای خورشید موم بال‌ها را ذوب خواهد کرد و نباید خیلی پایین پرواز کند، زیرا رطوبت دریا باعث سنگین شدن بال‌ها خواهد شد. او از پسرش خواست که مسیر میانه را طی کند و با احتیاط پرواز کند. ایکاروس قول داد که از دستورات پدرش پیروی کند.

سپس، آن دو با بال‌های خود از هزارتو بلند شدند و به آسمان رفتند. در ابتدا، پرواز برای ایکاروس شگفت‌انگیز بود؛ او احساس آزادی و قدرت بی‌سابقه‌ای داشت. وزش باد در میان پرهایش، چشم‌انداز گسترده دریا و آسمان بی‌کران، او را سرشار از شور و شوق کرد. هر چه بیشتر پرواز می‌کرد، احساس می‌کرد که نیرویی الهی در درونش بیدار شده است. او دیگر به هشدارهای پدرش فکر نمی‌کرد و مست از هیجان، کم‌کم بالاتر و بالاتر رفت.

اما همان‌طور که دایدالوس هشدار داده بود، هر چه ایکاروس به خورشید نزدیک‌تر می‌شد، گرما بیشتر می‌شد و مومی که پرها را به هم متصل کرده بود، شروع به ذوب شدن کرد. او متوجه نشد که بال‌هایش کم‌کم در حال از هم پاشیدن هستند. ناگهان، یکی از بال‌هایش از هم گسست، سپس دیگری، و در یک لحظه، او دیگر چیزی برای پرواز نداشت. ایکاروس از آسمان سقوط کرد، فریادی کشید، اما دیگر خیلی دیر شده بود. او به درون دریای پهناور افتاد و امواج بدنش را بلعیدند.

دایدالوس که از دور شاهد سقوط پسرش بود، با قلبی شکسته و غمی عمیق به پرواز خود ادامه داد. او به سیسیل رسید و در آنجا برای همیشه ماند، اما هرگز از اندوه از دست دادن پسرش رهایی نیافت. او از دریایی که پسرش در آن غرق شد، با نام «دریای ایکاریا» یاد کرد و جزیره‌ای که در نزدیکی آن قرار داشت را «ایکاریا» نام نهاد تا یاد پسرش برای همیشه زنده بماند.

داستان ایکاروس به نمادی از غرور، بی‌توجهی به نصیحت، و خطرات زیاده‌روی تبدیل شد. برخی این داستان را هشداری علیه جاه‌طلبی بیش از حد می‌دانند، در حالی که برخی دیگر آن را تمثیلی از جسارت و جست‌وجوی آزادی می‌بینند، هرچند که بهای آن سقوط باشد.

 

بنگاه انتشاراتی فراز

فراز، آیینه‌دار فرهنگ و هنر!

 

نشانی کتابخانه رایگان فراز: www.faraaaz.com/shop

نشانی کتابخانه صوتی فراز: www.faraaaz.com/bookstore

 

امیدواریم از خواندن این مطلب لذت و بهره کافی را برده باشد.

منتظر نظریات شما در بخش دیدگاه هستیم.

 

 

 
 
 

Comments

Rated 0 out of 5 stars.
No ratings yet

Add a rating
bottom of page