داستان کوتاه « بابا نوئل، آدمکش؟ » - مری بوتلر
- Baset Orfani

- Apr 12, 2025
- 5 min read

هوای خانهٔ سالمندان بوی ضدعفونیکننده و رؤیاهای بر بادرفته میدهد. یک خوشبوکنندهٔ هوا با مضمون کریسمس از پایهٔ آویزان است و با صدای نفسکشیدن ماشینی پدرم هماهنگ تاب میخورد. بوی دارچین و پشیمانی میدهد. چراغهای فلوروسنت وزوز میکنند، و صدای قطرهقطرهچکیدن مُرفین در تمام اتاق می پیچد.
سلام، من همان مردی هستم که هرگز به هیچچیز نرسید. شکستخوردهٔ بیمدال. اگر زندگی مسابقه باشد، من همان کسیام که در ده قدم نخست سکندری خورد و دیگر هیچگاه از جا بلند نشد. سیوپنج ساله، هنوز کرایهنشین، و بزرگترین دستاورد زندگیام ویدیوییست که در آن ناخواسته یک بوریتوی مایکروویوی را آتش میزنم. بلی، این منم. مالک یک کوه ظروف نشسته و امتیاز اعتباریای آنقدر پایین که میتواند در انتخابات دولتی خود را نامزد کند.
در کنج اتاق لم دادهام، نگاه میکنم چگونه پدرم زندگی را مثل شِیک سختی با نَی میمکد. او بزرگ است — چهرهاش گرد، شکمش گرد، همهچیزش گرد. یک آدمبرفی انسانی که در تخت خانهٔ سالمندان آب شده باشد. مردی که تمام زندگیاش را بر خوشرفتاری و دوستداشتنیبودن بنا کرده بود. برای سی سال در بازار شهر، نقش سانتا کلوز را بازی میکرد. اما نه هر سانتایی — سانتای اصلی بود. همانکه مردم از چهار ولسوالی آنطرفتر برای دیدنش میآمدند. تصویرش هنوز روی کارتهای کریسمس در سراسر ایالت میدرَوِست ظاهر میشود. یک افسانهٔ محلی. تصویری متحرک از نقاشی نورمن راکوِل.
و من؟ من کسی هستم که به او کارتهدیهٔ دهدالری آمازون برای کریسمس دادم. وقتی که آن کارت را باز کرد، از نگاهش میشد فهمید شاید دلیل مرگش همین باشد.
دستش را با لرزش مثل اسباببازی زنگزدهٔ کوکی بلند میکند: «بیا نزدیک، بچیم.»
میگویم: «آره، حتماً»، و چوکی را بهطرفش میکشانم. صدای ساییدهشدن چوکی با لینولیوم مثل دعوای دو حریف خسته است. میپرسم: «باز چی است؟ داستان دیگری در مورد کریسمس سال ۹۳؟ همانکه گفتی خودت تنهایی نجاتش دادی؟»
خندهاش شبیه وزوزیست که در مخلوطکن گیر کرده باشد. بعد ساکت میشود، نگاهش جدی میشود، چشمانش مثل سوزن در قلبم فرو میرود. «یک اعتراف دارم، بچیم. چیزی کلان.»
عقب میروم. باز هم؟ «باز چی؟ کریسمس دیگر را نجات دادی؟»
میخندد و سر تکان میدهد. لبخندش، محو اما زنده، مثل گچ کهنه ترک برمیدارد. میگوید: «نه. گوش کن، بچیم. من آدم کشتهام. من یک قاتل قراردادی بودم.»
این جمله مثل مشت مستقیم به قفسهٔ سینهام اصابت کرد. چشمهایش برق میزنند؛ اما نه با شادی کریسمسی.
لحظهای نفسم بند آمد. نه که باورم شده باشد، اما بخشی از وجودم میخواست باور کند. انگار حتی در مرگ هم پدرم باید از زندگی بزرگتر باشد. بعد مسخرهگیاش را درک کردم و با صدای بلند خندیدم. «ای خدای مهربان، پدر! مرفین مغز آخرت را پریشان کرده؟»
«تو فکر میکنی کسیکه برف مصنوعی در ابرویش میماند، نمیتانه آدم بکشه؟» لبخندش پهن میشود، مثل مایهٔ خامهای روی نان تُست سوخته.
خیره ماندم. کلمات در گلویم گیر کردهاند، مثل ازدحام ترافیکی در شاهراه I-5. فهرستی از جملاتی که هیچگاه انتظار شنیدنش را از پدرم نداشتم در ذهنم رژه میروند. «دوستت دارم.» «بهت افتخار میکنم.» «در دیوارها یک صندوق پول پنهان است.» اما این؟ این دیگر کیک را میگیرد و نانوای کیک را هم میکشد.
میگویم: «داری شوخی میکنی.» صدایم میلرزد. «از تب مرفینیات است؟ چراغ چشمک بزن اگر بلی.»
پدرم سرفهخندهٔ سنگینی میزند، سرش را تکان میدهد. «نه شوخیست، نه تب. من واقعاً خوب بودم در کارم. شغل فصلی بهترین پوشش بود. همه فکر میکردند سانتا یک خرس بیضرر است. هیچکس فکرش را نمیکرد که سانتا گلاک ۹ میلیمتری داشته باشد.»
و این تازه آغاز ماجراست...
لبهایم خشک میشوند. «تو... واقعاً آدم کشتی؟»
او چشمکی میزند — نه از آن نوع چشمکهایی که معمولاً به اطفال خوشرفتاری میزند. این یکی سرد است، تیز است، مثل لبخند دلقک در تاریکی.
«اولینبار سال ۱۹۷۸ بود. یکی از مردهای فاسد شورای شهر. طرف، پول مردم را میدزدید و به روسپیخانهها میبرد. فکر کردم باید به فهرست بدها اضافه شود.»
«و تو او را کشتی؟»
«پیش از آنکه بتواند ششمیاش را بخرد، بلی.»
با دهن باز نگاهش میکنم. او، مردی که همیشه برای دعوا با همسایهها در مورد سگشان کم میآورد، حالا ادعا دارد قاتل قراردادی بوده؟ آیا واقعاً میشود باور کرد؟ یا این فقط آخرین شاهکار ذهن در حال پوسیدگیاش است؟
«چرا حالا میگی؟ چرا من؟»
او نفس عمیقی میکشد. صدا، بوی دارچین و پیپ کهنه را در هوا پخش میکند. «تو پسرم هستی. خون من در رگهای توست. شاید هم… بخوای راهم را ادامه بدهی.»
قلبم در سینه میکوبد، مثل طبله در کارناوال کابوس. «من؟ راه تو؟! پدرجان، من وقتی از روی مورچه راه میرم هم عذاب وجدان میگیرم!»
«من همهاش را ثبت کردهام.» او اشارهای به الماری بالای تختش میکند. «داخل آن، پشت کتاب مقدس تقلبی. تمام اسامی، قراردادها، حتی تماسات. هنوز هم مشتریهایی داری.»
«داری میگی من میراثی از قتل به ارث میبرم؟»
او لبخند میزند. لبخندی نرم، با طعم مرگ. «خانواده مهم است، بچیم. حتا اگر با صداخفهکن باشد.»
و در همان لحظه، آژیر دستگاه قلب ساکت میشود. یک بوق یکنواخت. دستانم را در هوا معلق میگذارم. نفس میکشم اما انگار هوایی نیست. پرستاران داخل میشتابند. مرا بیرون میبرند. اما گوشم هنوز درگیر آخرین جملهٔ پدرم است.
کتاب مقدس تقلبی.
دو ساعت بعد، هنوز بدنم میلرزد. اتاق پدرم حالا خالی است. فقط من ماندهام، خاطرات و یک الماری خاکخورده.
آن را باز میکنم.
درونش یک کتاب مقدس چاق و براق نشسته است. سنگینتر از حد معمول. آن را باز میکنم.
و میبینم.
صفحات بریدهشدهاند. داخلش یادداشتهاست. فهرستهایی با خط خوشنویسیشده، کارتهای تماس، نقشهها، عکسها. یک دنیای مخفی میان جلدی مقدس.
و پایینترین صفحه، یک نوشتهٔ با قلم سرخ:
«اگر این را میخوانی، یعنی مأموریت بعدی از آنِ توست.»
یک آدرس است. یک شمارهٔ تلفن. و چند کلمه:
«او مستحق آن است. باور کن.»
من حالا اینجا نشستهام، در آپارتمانم، با آن کتاب مقدس لعنتی روی میز. ده بار آن را خواندهام. هر بار بیشتر باورم میشود.
صدای پدرم در ذهنم طنین میاندازد: «شاید بخوای راهم را ادامه بدی.»
و بیرون، هوا سرد است. شب کریسمس نزدیک میشود.
و من... نمیدانم، اما دستانم دارند شمارهای را میگیرند که نباید.
مری بوتلر
از ابراز محبت و نظرات خوب شما بسیار سپاسگزاریم!
حضور شما در صفحه ادبی (فراز) به ما انگیزه میدهد تا با اشتیاق بیشتری در مسیر رشد و حمایت از ادبیات گام برداریم.
برای حمایت مستمر از فعالیتهای ادبی فراز، خواهشمندیم صفحه ما را دنبال کنید و به وبسایت رسمیمان به آدرس www.faraaaz.com
مراجعه کنید تا از آخرین اخبار و خدمات بنگاه انتشاراتی فراز مطلع شوید.
با احترام
بنگاه انتشاراتی فراز
ایمیل: support@faraaz.no
وبسایت ما:




Comments