معرفی رمان « مسخ » اثر فرانتس کافکا
- Baset Orfani

- Feb 13, 2025
- 3 min read

رمان مسخ اثر فرانتس کافکا یکی از شناختهشدهترین آثار ادبیات جهان است که بهطرز منحصربهفردی اضطراب وجودی، انزوا، و پوچی را در قالب یک روایت سوررئال بازتاب میدهد. این داستان کوتاه در سال 1915 منتشر شد و از همان زمان تاکنون بارها مورد تحلیل و تفسیرهای گوناگون قرار گرفته است. روایت آن با جملهای تکاندهنده آغاز میشود که خواننده را بیدرنگ وارد فضای عجیب و کابوسوار داستان میکند: گرگور سامسا، شخصیت اصلی، روزی از خواب برمیخیزد و درمییابد که به حشرهای عظیم تبدیل شده است.
مسخ را میتوان داستانی دربارهی بیگانگی انسان در دنیای مدرن دانست. گرگور سامسا، که پیش از این یک کارمند وظیفهشناس و فداکار بود، ناگهان خود را در وضعیتی مییابد که دیگر نمیتواند کار کند، از خانوادهاش حمایت کند، یا حتی ارتباط معمولی با آنها داشته باشد. او بهتدریج در حاشیه قرار میگیرد، نه فقط به دلیل شکل فیزیکی جدیدش، بلکه به خاطر تغییراتی که این دگردیسی در نگاه دیگران به او ایجاد میکند. خانوادهای که تا پیش از این به او وابسته بودند، کمکم از او دور میشوند، ابتدا با ترحم و بعد با بیتفاوتی، و در نهایت با انزجار.
این اثر از جهات مختلف قابل بررسی است. برخی منتقدان آن را استعارهای از شرایط خود کافکا میدانند، که احساس میکرد در خانوادهی خود یک بیگانه است و همواره تحت فشار انتظارات پدرش زندگی میکرد. این رمان همچنین میتواند بازتابی از شرایط اجتماعی باشد، جایی که فرد تنها تا زمانی ارزش دارد که بتواند کار کند و مفید باشد؛ وقتی توانایی خود را از دست میدهد، به موجودی زائد و بیارزش تبدیل میشود. در اینجا میتوان نوعی نقد بر جامعهی سرمایهداری را نیز مشاهده کرد که در آن انسانها به ابزارهایی برای تولید تبدیل میشوند و در صورت ناتوانی، کنار گذاشته میشوند.
لحن داستان ترکیبی از وحشت و طنز تلخ است، که این دو عنصر همواره در آثار کافکا دیده میشوند. گرچه وضعیت گرگور مضحک و حتی پوچ به نظر میرسد، اما تأثیر احساسی عمیقی بر خواننده میگذارد. او نمیتواند با دیگران ارتباط برقرار کند، حتی خواهرش که در ابتدا به او دلسوزی میکند، بهمرور از او روی برمیگرداند. این تغییرات، واکنشی نمادین به شرایطی است که فرد، به دلیل تفاوت یا ضعف، از سوی جامعه طرد میشود.
یکی دیگر از جنبههای قابل توجه مسخ، سبک روایت و زبانی است که کافکا به کار میبرد. داستان بهشکلی نوشته شده که گرچه تغییر گرگور سامسا به یک حشره امری ناممکن است، اما نویسنده آن را با چنان جدیت و جزئیاتی توصیف میکند که خواننده آن را باورپذیر مییابد. او در طول داستان بهندرت احساسات گرگور را بهطور مستقیم بیان میکند، بلکه وضعیت او را از طریق اعمال و واکنشهای دیگران نشان میدهد. این نوع روایت، که میتوان آن را نوعی رئالیسم جادویی دانست، باعث میشود که مسخ شدن گرگور نهفقط یک اتفاق فانتزی، بلکه استعارهای از فرایندهای واقعی و ملموس در زندگی باشد.
پایان داستان از تلخترین بخشهای آن است. گرگور، که کاملاً مورد بیتوجهی قرار گرفته و دیگر هیچ امیدی ندارد، در تنهایی جان میدهد و خانوادهاش بدون هیچ احساس اندوهی، زندگی عادی خود را از سر میگیرند. این پایان، نوعی قطعیت را به سرنوشت گرگور میدهد و تأکیدی است بر بیرحمی محیطی که در آن زندگی میکند.
در مجموع، مسخ داستانی است که میتوان آن را از زوایای مختلفی بررسی کرد: نقد اجتماعی، استعارهای از بحران هویت، بازتاب احساسات شخصی کافکا، و یا حتی یک هشدار دربارهی زوال روابط انسانی در دنیای مدرن. این اثر یکی از آن داستانهایی است که بارها و بارها میتوان به آن رجوع کرد و هر بار معناهای تازهای در آن یافت.
ناشران فراز
فراز، آیینهدار فرهنگ و هنر
برای ارسال مقالات و آثار علمی خود با هدف انتشار در نشریات فراز، خواهشمندیم با آدرسهای زیر تماس بگیرید.
با ما به تماس شوید:
امیدواریم که از خواندن این مطلب لذت و بهره کافی را برده باشید. خوشحال میشویم نظرات و پشنهادات خود را در مورد مطلب فوق در بخش دیدگاهها با ما بهاشتراک بگذارید.




Comments